|
نگاه
|
به خواب اعتقاد داری؟ چقدر برات تعبیر شده؟ چند وقته واسه من تعبیر میشه یه خواب وحشتناکی هست که حالم رو زیر و رو کرده، برام دعا کنید
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:31 ] [ نگاه ]
[ ]
بی تو با شمع علی تا به سحر می سوزد شمع می میرد و او بار دگر می سوزد یک نفر مثل درختان سپیدار بلند در خیالش همه شب بین دو در می سوزد . . . یا فاطمه کاش می شد پهلوی تو بود، اما شکسته نبود..................................................................
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 19:3 ] [ نگاه ]
[ ]
چشمامون رو بستیم روی خوشبختی و عدل نشستیم وسط یه مشت خرافات زندگی می کنیم؟ امروز بالاخره موفق شدم گواهینامه ام رو تمدید کنم، لامصب سه روز از وقتم رو گرفت، به جهنم! قشنگ ترین قسمت ماجرا اینجاس که تکون می خوردم باید پول میدادم، از همه بدتر این جا بود که واسه یه معاینه پزشکی آبکی به یه دکتر عمومی به درد نخور مجبور بشی ویزیت یه متخصص رو بدی و هیچ جور بیمه هم تو کتشون نمیره! بهش می گم آقای دکتر لااقل بیمه رو قبول کنید، شروع کرده هر چی بد و بیراه بوده بار بیمه و......... کرده و میگه برو خدا رو هم شکر کن! سعی کنید چشماتون رو روی این همه خوشبختی نبندید!!!!!!!!! خدایا شکرت ببخش واسه درهایی که به صدا در آوردیم ولی هیچ کدام در تو نبود.کمک کن اگه پروازی هست با دستای تو باشه.
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 19:50 ] [ نگاه ]
[ ]
هر قدمی که برداشتیم بارون وتگرگ هم با ما اومد قرار نبود که بریم و رفتنمون به 2 ساعتی توسط رئیس الرئسا، مادر الملوک تایید شد و نفهمیدیم چطوری بار و بنه رو بچپونیم تو چمدون و شاد و شنگول راهی بشیم، مادرم از غذای بین راهی متنفره، بنابراین هر چی رو که فکر کنی بار کرد تا وعده های غذاییش سالم و دلچسب باشه به قول خودش! غافل این که بچه ها نقشه یه سورپرایز گنده رو کشیده بودند و ماها فقط یه روز بیشتر توی شیراز نموندیم که اونم بنازم برکت خدا رو از بس بارون اومد همش توی سوئیت اجاره ای نشسته بودیم و مغز همدیگه رو متلاشی می کردیم و مامانا هر چی دلشون خواست غرغر کردند من که دلم غش میرفت زیر این بارون راه برم به بهانه خرید یه ادکلن با بچه ها زدم بیرون و همه رو دنبال خودم کشوندم. خودمونیم به مردم مهمان نواز شیراز بر نخوره که من ارادتمند خاک شهری هستم که حافظ و سعدی و شاهچراغ و دیگه نگو تخت جمشید و ... رو تو خودش جا داده ولی این عیدی هر جایی رفتیم از شیراز و بوشهر و یاسوج و ......... بازارش پر بود از یه مشت جنسای بنجول ده سال قبل که قیمتاش هم سر به فلک میزاشت، بعضی مردمم انگار که گنج پیدا کرده باشن همچین خرید میکردند که نگو!! کجا بودم؟ آهان خلاصه یه کم گشتیم و من ادکلن مورد علاقه ام رو خریدم و از پچ پچ بچه ها متوجه شدیم که کاسه ای زیر نیم کاسه هست ، بعله قرار بود یه جا ثابت نمونیم و شهر به شهر بگردیم، نمی دونی چه حالی میداد وقتی از شدت بارون نمی تونستی جایی رو ببینی و وقتی بند میومد باورت نمی شد این همون جاده خشک و گرم جنوب بوده که دو سال پیش اومده بودی از بس سرسبز بود گاهی وقتا گمون میکردم یه جاهایی از جاده شماله!!!! خیییییییییییییلی خوب بود جاتون خالی. من عاشق خوابیدن وسط بیابون توی چادرم و ما همش اون دو سه شب کارمون همین بود مگه جاهایی که بارون امون نمی داد و ناخواسته به زیر یه سقف خفه کن پناه می بردیم و من لحظه شماری می کردم واسه صبح شدن و رفتن زیر بارون؛ راستی ساحلم خیلی خوب بود: گرم؛ شلوغ ، اما کثیف یه چیزی دیدم که برا هممون جالب بود دختری که با همه سر و وضع شیکی که داشت یه پلاستیک زباله دستش گرفته بود و آشغالای توی ساحل رو جمع میکرد! اولش همه شروع کردن به خندیدن اما بعد خیلی ها رو دیدم به علامت تحسین کمکش کردند. کاش ماها یه کم یاد می گرفتیم قدر همین چیزایی رو که داریم رو بدونیم! امید وارم عید رو به شماها هم خوش گذشته باشه که حداقل برا چند روزی هم شده چشممون رو روی خیلی از گرفتاریهامون ببندیم و یه کم با خونواده باشیم براتون روزهای قشنگی رو آرزو می کنم به یاری خدای مهربون.
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 20:58 ] [ نگاه ]
[ ]
سلام
چند روز پیش یه چند دقیقه ای وقت داشتم که یه پست کوتاه نوشتم، دست بلاگفا درد نکنه حسابی شرمندم کرد و پست حذف شد، دیگه وقت نداشتم تا امروز که بیکارتر از همیشه بعد از آزمون سخت و طاقت فرسای دیروز کارآموزا ان شاءالله به عنوان آخرین روز کاری امسال در خدمتتونم. چی بگم از این چند وقته که حسابی داغون شدم و گفتنش همه خودم ،هم شما رو ناراحت تر میکنه؟ فقط بگم من یه عیدی غیر منتظره گرفتم و اونم این که نامزد بیچاره من یه ماموریت کت و کلفتی بهش خورده و بیچاره احتمال زیاد امسال عید نمی تونه بیاد اصفهان.گفتم بگم شمام با من شریک باشید توشادی ها . اینم از ازدواج در هر صورت عید همتون مبارک یه دعایی بکنید لغو بشه این ماموریت [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 12:15 ] [ نگاه ]
[ ]
برمیگردم، خیلی زود، اما نمی دونم بتونم ادامه بدم یا نه.
این روزا حالم زیادم بد نیست اما اتفاقاتی افتاده که هر فرصت اضافه ای رو ازم گرفته، فرصت کنم براتون می گم. ممنون و بسیار سپاس از دوستایی که یادم کردند و سراغم رو گرفتند در اسرع وقت یه سری به خونه های قشنگتون می زنم. فعلا............ [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 9:50 ] [ نگاه ]
[ ]
بی خبر و چه ناگاه میان آن همه خاطره های قشنگ از میان خانه ای که پر از سالها زندگی بود، در کنار آن دره رویایی که رویایهای کودکانه ام را به یاد می آورد به دور از نگاه آن همه سپیدار سر بر آورده از ساحل رود خانه پشت دیوار خانه یتان، چه آرام و بی صدا پر کشیدی، پدر بزرگ عزیزم.من با این همه خاطره با این همه اشک با این همه بغض با پسری که تنها همدم و هم خانه اش بودی، و حالا بی کس ترین است از آن تک درخت میان باغ انگورتان که همیشه عاشقش بودی چه کنم. باورم نمیشود هفته گذشته خانیمان پای سفره نشسته بودی و من را با آن همه شیرین زبانیت دست انداخته بودی و می گفتی بالاخره تو هم توی تله افتادی و قرار است قاطی خروسها شوی چطور بدون حضور گرمت پای سفره عقد بنشینم که می دانم همه همّ و غمّت دیدن آن لحظه بود چطور دایی را راضی کنیم بعد از تو و مادر بزرگ سر و سامان بگیرد چه کسی این همه تنهایی را پر می کند؟ پدر بزرگم، آن خانه بزرگ و رویایی من آن همه سروهای باغچه و آن همه گلدانهای سر سبز پشت پنجره اتاقتان بدون شما خشک می شود. چه ناگاه رفتی که هنوز باورم نشده نبودنت را
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 18:58 ] [ نگاه ]
[ ]
یه تصمیم مهم واسه زندگیم گرفتم.
[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 13:45 ] [ نگاه ]
[ ]
یه چند روزیه درگیر یه پروژه اتوکد شدم.
تازشم اصلا اتوکد کار خوبی نیستم، شدم عین آدمایی که تازه موس رسیده دستشون و بلد نیستند باهاش چی کار کنن. قضیه یه جورایی رو کم کنیه وگر نه منو چه به این کارا. ولی خدائیش حال میده وقتی با همه خستگیت میبینی هی بد نشده اون کاری که فک می کردی اصلا از پسش بر نمیای عزیزان فک نکنند یه نقشه ساده و از این حرفاس! نه. خود نقشه رو ببینی میفهمی که اگه سر رشته نداشته باشی گیج میشی، ولی خوب ما اینیم دیگه باید از پس کارای سخت بر بیای جونم
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 9:13 ] [ نگاه ]
[ ]
درست وقتی دانشگام تموم شد اومد سروقتم ، میدونست چطوری بیاد. یه دانشجو که درسش تموم بشه واسه کلاس و پز دادن هم که باشه دنبال کار می گرده و می خواد به خودش و جد و آبادش ثابت کنه که بعله .......... با وعده یه کار نون و آب دار که همه حسرتش رو بخورن و آرزوش رو داشته باشن. نمیدونم چرا قرعه به نام من افتاده بود! از ته دل چسبیدم به کار و همه جوره سنگ تموم گذاشتم یادمه حتی یه بار که سیستمشون قاط زده بود و هر کاری کردم نفهمیدم چشه، به داداشم زنگ زدم و با هم بردیم پیش یکی از دوستاش که حالا یه جورایی همکارمه. خودم پول تعمیرش رو دادم و حسابی از کاری که کرده بودم احساس غرور می کردم(حماقت که شاخ و دم نداره) دو سه ماهی گذشت و دیدم نه از حقوق خبریه و نه از کاری که بهم وعده داده بود. چشم که باز کردم و سرجمبوندم صداهای پچ پچ اطرافیان رو می شنیدم که بهش بد و بیراه می گفتن و چشم دیدنش رو نداشتن. عجیب تر از همه این بود که توی تموم ارگان های دولتی سرک میکشید و با همه صاحب منصب ها آشنا بود. سرک می کشید ببینه کی به جای فلان شخصیت فلان اداره منصوب میشه، بدو بدو یه تقدیر نامه بلند بالا با یه ربع سکه ناقابل دستش می گرفت و من باب پاچه خواری روونه اون اداره می شد و چند باری هم توی خونه و باغ و رستوران طرف رو به صرف انواع باجها و رشوه ها دعوت می کرد تا اون طرف حالا اگه یکی خودش رو تکه تکه هم بکنه عمرا بتونه قبول کنه که این انسان به این متشخصی اعوذبالله پاش رو کج گذاشته. خلاصه سرتون رو درد نیارم این طرف ما استاد زیر آب زنی و بد بخت کردن یه عده جوون بیچاره است که می خوان بدون دخالت یکی دیگه با زور بازوی خودشون توی مملکتی که کار رسمی و راحت برای جز سهمیه دار ها معنی نداره نونی در بیارن و سرشون به کار خودشون باشه . من وقتی دیدم از این آدم چاپلوس و کار و بارش آبی واسه ما گرم نمیشه رفتم سراغ کار خودم. اما از اونجایی که خدمتتون عرض کردم اون همه جا سرک میکشید و به کار همه کار داشت و داره و هر از چند گاهی مزاحم کار ما می شد منم به شیوه های مختلف طرف رو آدم حساب نکردن و پاچه خواری و وعده وعید ها و ....... شرس رو بند می کردم . یادمه پارسال سر یه قضیه ای که خیلی اذیتم کرد زنگ زدم به معاون یکی از ادارات که خیلی هوام رو داره و یه جورایی یکی از بهترین دوستام محسوب میشه و هر چی ازش می دونستم ریختم رو آب و ازش خواستم یه فکری به حال من بد بخت بکنه، طرف برگشته می گه خانم .... من اگه نمیشناختمت فکر می کردم این حرفا رو از سر بدجنسی می زنی اما اگه یه کوچولو راجع به این آدم فکر و تحقیق کنی می فهمی که اشتباه کردی، می گم آقای.......... من با این آدم کار کردم می دونم چه جور آدمیه تو که نباید گول ظاهر مظلوم و زبون چرب و نرمش رو بخوری !اما فایده ای نداشت که نداشت، ربع سکه و ناهار و شام ها کار خودش رو کرده بود هیچ کس حاضر نشد و نمیشه از راز چندش آور این امام زاده قلابی پرده برداره، چند وقتیه علی رقم همه گرفتاریام بد جور پاش رو توی کفش من کرده و ول کن ماجرا نیست نمی دونم چی کار کنم و عقلم کلا تعطیل تشریف دارن!!!!!!!!! [ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 21:44 ] [ نگاه ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |